تبليغاتX
شب بی ترانه

شب بی ترانه

غریبگی نکن بیا ×××××× اینجا همه غریبه ان

(×)

اگر نفس کشیدن

همان زندگی کردن است

پس من هم زندگی می کنم

              

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 0:41  توسط راحیل  | 

خسته

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن عشق ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه ی آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که بگذرم از او یابم

ان گمشده شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی بود

هرجا که نشست بی تامل گفت

«او یک زن ساده لوح عادی بود»

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو،پیش زنی ببر غرورت را

کاو عشق تو را به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که تو را نثار ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جست و جوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لذت دیدار

دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

بی چاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو،مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

   *  فروغ فرخزاد*

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 1:18  توسط راحیل  | 

عشق و جنون

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو دار یک نبرد

 عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لب های من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد،در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من،من تو را بیگانه ام

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا،کس به آوازش نخواند

          *فروغ فرخ زاد*

 

 

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 1:51  توسط راحیل  | 

هیاهوی زندگی

زندگي آرام است...

مثل آرامش يك خواب بلند...

 زندگي شيرين است...

 مثل شيريني يك روز قشنگ...

زندگي رويايي است...

مثل رويايي يك كودك ناز...

زندگي زيبايي است...

مثل زيبايي يك غنچه ي باز...

زندگي تك تك اين ساعتهاست...

 زندگي چرخش اين عقربه هاست...

زندگي راز دل مادر من...

 زندگي پينه ي دست پدر است...

زندگي مثل زمان در سفر است

 

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 2:33  توسط راحیل  | 

صدای صحبت عشق

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 3:1  توسط راحیل  | 

سلامی تازه

باز هم یه فرصت دیگه نصیب من و تو شد تا به مهمونی خدا بریم و با خلوص نیت بر سر سفره ی گسترده ی لطف و مهربونی خدا بشینیم

قدر این فرصتو بدونیم و آسون از دستش ندیم

رسیدن ماه مبارک رمضان مبارک

نمازو روزه و دعاهاتون قبول حق

ما رو از دعاهای پر فیضتون محروم نکنین

 

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 12:10  توسط راحیل  | 

×::::....::::×

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ

دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار

کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي

مداد رنگي...

جاي خالي او...با

 هيچ رنگي پر نشد

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 0:33  توسط راحیل  | 

"::...::...::"

فرو نشستن

بر خاستن

درافتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن

همه تلاش براي رسيدن

آسودن

رسيدني كه دهد دست

بعد فرسودن

هر چند غير از عشق

ديگر به چيزي هم اعتقادي نيست ؛

اما بهشتي هم اگر باشد

حتمأ همان فرداي بي اندوهگين توست

مفهوم دوزخ نيز

شايد همين امروز بي لبخند من باشد

كه در او جاي شادي نيست ،

با اين همه

گويا ميان اين دو هم چندان تضادي نيست

زيرا :

تا دستهايم را ميان دستهاي خويش مي گيري

حس مي كنم از دوزخ من تا بهشت تو

راه زيادي نيست !...

جسم از خاك ميزايد و به خاك مي رود

اما نفس خاك نيست كه در خاك شود

آغاز زندگي ست!...سخت است هنگام وداع

آنگاه که در مي يابي

چشماني که در حال عبور است

پاره اي از وجود تو را نيز

با خود خواهد برد !...

عشق بود بي صدا آمد

و چه ساده بود و پاک

چون کودکان

ناگهان آئينه شکست

و از خواب بيدار شدم

وتلخي اين خواب شيرين

هنوز با من است!...

دفترم را به دريا انداختم

يادت باشد ماهي ها هم

گوش مي دهند

به شعري كه برايت نوشتم

موج تيز رفتنت

دست بچه ماهي قرمز را بريد

از اينكه بزرگ تر از رنگش فكر مي كرد

حالا اين نقش گنج

در جزيره ي غمگين نگاهت

يك جمجمه ي تير خورده

و جواهري كه هيچوقت

نصيبم نشد!!!...

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 0:42  توسط راحیل  | 

بازهم زندگی

زندگی تکرار است

تکرارحوادث

سرکوب حـقایق

مرگ شـقایق

له شدن موری زیـر پا

شکستن دل ها

تنهایی مادری پیـر وفـداکار

در قنداق گریه نوزادی

شیرین است زندگی

انتظارِ عاشــــقی بی تاب

لحظه بوسیدنِ پـدری خسـتـه

دیـدار دو دلــدار

بارانِ بـهار…

تلخ است:زندگی

اشکی در پی دلـدار

التماس چشمها

غروب آخرین دیدار

پژمردن یک گل

سراب بیابان

بی فریاد بغضی

اینهاست زندگی آری

اما مهم اینها نیست

مهم این است که خدای بالایی سر ماست

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 0:58  توسط راحیل  | 

با اجازه ی دوست گلم ابرو ایرونی

فرو نشستن
بر خاستن
درافتادن
دوباره جوشيدن
دوباره كوشيدن
تن از كشاكش گرداب ها به در بردن
هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن
همه تلاش براي رسيدن
آسودن
رسيدني كه دهد دست
بعد فرسودن!...وب سايت
هر چند غير از عشق
ديگر به چيزي هم اعتقادي نيست ؛
اما بهشتي هم اگر باشد
حتمأ همان فرداي بي اندوهگين توست
مفهوم دوزخ نيز
شايد همين امروز بي لبخند من باشد
كه در او جاي شادي نيست ،
با اين همه
گويا ميان اين دو هم چندان تضادي نيست
زيرا :
تا دستهايم را ميان دستهاي خويش مي گيري

حس مي كنم از دوزخ من تا بهشت تو
راه زيادي نيست !...
جسم از خاك ميزايد و به خاك مي رود
اما نفس خاك نيست كه در خاك شود
آغاز زندگي ست!...سخت است هنگام وداع
آنگاه که در مي يابي
چشماني که در حال عبور است
پاره اي از وجود تو را نيز
با خود خواهد برد !...
عشق بود بي صدا آمد
و چه ساده بود و پاک
چون کودکان
ناگهان آئينه شکست
و از خواب بيدار شدم
وتلخي اين خواب شيرين
هنوز با من است!...
دفترم را به دريا انداختم
يادت باشد ماهي ها هم
گوش مي دهند
به شعري كه برايت نوشتم
موج تيز رفتنت
دست بچه ماهي قرمز را بريد
از اينكه بزرگ تر از رنگش فكر مي كرد
حالا اين نقش گنج
در جزيره ي غمگين نگاهت
يك جمجمه ي تير خورده
و جواهري كه هيچوقت
نصيبم نشد!!!...

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 13:57  توسط راحیل  | 

روز مادر مبارک

مادرم

ای صبور همیشه ماندگار

وجودم از وجود توست

نگاهم وامدار نگاه توست

و کلامم طنین آوای توست

گام های خسته اما استوارت را پر ز بوسه می کنم

و با قلبی که آکنده از عشق به توست و با تمام

وجودی که از آن توست فریاد شادی سر می دهم

وهزاران هزار بار می گویم

 دوستت دارم

                                                           مادرم روزت مبارک

                    

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 20:50  توسط راحیل  | 

خطای عشق

عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود

                                                 

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 20:24  توسط راحیل  | 

یه دنیا عکس love

                                                      

 

                                              

                                                         تا بعد

                                                         راحیل

                                                  

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 20:46  توسط راحیل  | 

ناقابل

 سايه ها كوتاهند و نفس ها خسته زندگي در گذر است من بدنبال صداي

نفس همنفسي مي گردم چه غريبم اينجا و صداها گنگند زندگي در گذر است

                       

من به اندازه جشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان

ممنون از دوست خوبم که این نوشته هارو واسم فرستاد اما متاسفانه اسمشو نمی دونم

تقدیم به همه ی اونایی که به یاد منن

دوستون دارم

راحیل

 

                      

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 3:27  توسط راحیل  | 

اولین پست من

سلام به دوستای قدیمو جدیده خودم

این سومین وبلاگیه که می سازم قبلی هارو ول کردم چون خاطرات خوبی واسم به جا نذاشتن

خوشحالم که بازم با شماهام

تنهام نذارین

شیدایی دیروز

راحیل امروز

 

 

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 2:42  توسط راحیل  |